معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٩ - دستان کوتاه - مؤمنی سمیه
دستان کوتاه
مؤمنی سمیه
به مقولهي زن و حقوقش از ديدگاههاي زيادي نظر شده است؛ از ديدگاههاي ديني گرفته تا ديدگاههاي انسانمحور و...
در اين مقال، جداي از همهي ديدگاهها، سعي بر روشنتر شدن گوشهاي از مسايل و موضوعات زنان دارم.
با شنيدن نامش بيشتر به ياد لطافت و ظرافت ميافتند و گاهي از دنياي عجيب و غريبشان صحبت ميکنند و آن را تشبيه ميکنند و هر کس براساس تجربياتش، آن را به نوعي تعبير ميکند.
موجودي به نام زن و دنيايي به ظرافت دنياي زنانه...
در دهههاي اخير با پيشرفت جوامع و حضور بيشتر زنان در اجتماع، شايد فرصت پرداختن به اين دنياي عجيب و ظريف بيشتر فراهم شده و با پيچيدگي جوامع، پرداختن به اين موضوع، دغدغهي بيشتر جامعهشناسان و روانشناسان و بقيهي اصحاب فن شده است.
وجود اين موارد براي جامعهي زنان جاي بسي خوشحاليست، ولي تا وقتي که پرداختن به مشکلات باعث حل آنها نشود، فکر ميکنم نبايد از پا نشست. پس هر چند تکرار مکررات، براي آنان که اين مشکلات را از نزديک لمس ميکنند و تنها گفتن و نوشتن دردشان را نميکاهد، مينويسم و من نيز به عنوان نمايندهاي کوچک از اين دنياي بزرگ، ميگويم آنچه را که ميبينم، ميشنوم و لمس ميکنم؛ به اميد...
بارها براي نداشتن جرأت، موقعيتهايي را که هيچ وقت تکرار نميشوند از دست ميدهند. زن موجودي است لطيف که در کشاکش زندگي به اجبار، مبارزهي سختي را پذيرفته است؛ نبردي براي زيستن و زن بودن.
در اين ميان، گاه لطافت خود را با ضعف اشتباه گرفته و براي خود ترسهايي ميسازد، هر چند قوانين، فرهنگ و جامعه نيز بر اين باور دامن ميزنند. ترس ميسازد، تا شايد اندکي از بار سنگين زندگياش سبکتر شود. او ميترسد و عقبنشيني ميکند و منزوي ميشود، و يا مبارزه ميکند و فايق ميآيد که بازخورد آن انزوا، يا اين مبارزه را ميتوان به وضوح در خانوادهها و جامعه شاهد بود.
آنان که راه انزوا پيش ميگيرند، شايد براي اين است که در قياس با مردان، مجال کمتري براي بودن و تجربهي حضور داشتهاند و دارند و در بيشتر موارد انتخاب ميشوند، خواسته ميشوند، طرد ميشوند، دوست داشته ميشوند، مورد تنفر قرار ميگيرند و همهي نهادها و باورها دست به دست هم ميدهند تا آنها را در ساحت زيستن جا بگذارند و گروهي از آنان که بيشتر حقوقشان ناديده گرفته ميشود يا اگر هم در نظر گرفته شود، با هزار مانع روبهرو هستند، ترجيح ميدهند از آن بگذرند!
به نظرتان بايد چه اتفاقي بيفتد که يک صاحب حق از حقش بگذرد؟
مايلم يک گروه از جامعهي زنان را معرفي کنم که به واقع، ميتوان آنان را جزو فراموششدگان اين جامعه قرار داد.
شايد زياد نام زنان خودسرپرست يا بدسرپرست را شنيده باشيد، آنان را به سه گروه تقسيم ميکنند:
گروه اول: خانوارهايي که در آن مرد بهطور دائم حضور ندارد، مانند: زنان بيوه، زنان مطلقه و دختران بزرگسال ازدواج نکرده؛
گروه دوم: خانوارهايي که در آن مرد بهطور موقت حضور ندارد، شامل: مهاجرت، مفقودالاثر بودن، زنداني، سرباز، متواري بودن و...؛
گروه سوم: خانوارهايي که مرد حضور دارد، ولي به دلايلي نقش مديريتي و اقتصادي خانواده به عهدهي زن قرار گرفته، مثل: از کارافتادگي، اعتياد، کهنسالي، مهجوريت و....
از لحاظ قانوني، وقتي اسم يک مرد در شناسنامهي يک زن باشد، آن زن صاحب سرپرست قانوني محسوب ميشود؛ ولي اگر همين زن جزو زنان بدسرپرست قرار گيرد که بسياري از زنان گروه سوم دستهبندي بالا را شامل ميشود، دچار ظلم مضاعفاند؛ چرا که از طرفي داراي سرپرست قانوني هستند و از حمايتهاي دولتي براي زنان بيسرپرست محروماند و از سوي ديگر، خود، نانآور خانواده محسوب ميشوند و بايد به هر زحمتي که هست گليم خانواده را از آب بيرون بکشند.
نمونهاي از يک زن سرپرست خانواده
براي واضحتر شدن موضوع، موردي را که خود از نزديک شاهد آن بودم و ميدانم يکي هست از هزاران که ميتوان يافت، بازگو ميکنم.
او نيز جزو زنان بدسرپرست است که يکتنه بار زندگي با مرد معتادي را به دوش ميکشد که بود و نبودش ديگر فرقي نميکند؛ چرا که اعتياد ديگر او را تا مرز جنون پيش برده و به کلي از پا انداخته و الآن يک زندگي نباتي دارد. وقتي از مشکلاتش ميپرسم، آنقدر نگران آيندهي فرزندان نوجوان و جوانش هست که ديگر خود را به کلي فراموش کرده. ميگويد فرزندانش هم درس ميخوانند و هم کار ميکنند و باز هم از پس هزينههايشان برنميآيند. ميگويد که نگران آيندهي شغلي فرزندانش است که آيا با اين همه رنج ميتوانند شغلي داشته باشند؟
از خودش چيز زيادي به زبان نميآورد. نميگويد که چندين سال است که شغلهاي پست و کمدرآمدي را تجربه کرده، بدون هيچ حق بيمهاي و با تحمل چه حقارتهايي از کارفرمايش. نميگويد که وقتي بيمار ميشود، مجبور است اينقدر آن را ناديده بگيرد تا وقتي نزديک به از پا درآمدن است به يک معالجهي سرسري اکتفا کند. نميگويد اگر هم تحت حمايت يک ارگاني قرار بگيرد، به قدري اين کمکها ناچيز است که اصلاً به چشم نميآيد، و من در اين فکرم، با وجود تورم و وضعيت اقتصادي فعلي، تکليف خانوادههايي با اين شرايط چيست؟ تکليف زنان بيآيندهاي که هيچ برنامهريزياي براي آيندهيشان نميتوانند داشته باشند و دولت هم هيچ حمايت مؤثري از آنان و خانوادههايشان ندارد، چيست؟
در رسانهها زياد ميشنويم که بودجههايي براي اين قشر در نظر گرفته ميشود، پس اين بودجهها صرف چه کاري ميشود؟
گروهي از همين زنان را شاهديم که رضايت به کاري ميدهند و تمام تحقيرهاي اجتماعي مربوط به اين تصميم را به جان ميخرند تا کمي از بار سنگيني را که زندگي بر دوششان نهاده سبک کنند و شايد کمتر شرمندهي فرزندانشان شوند که بيشترشان در دام هوسراناني ميافتند که به نام دين (و در واقع، با استفادهي ابزاري از دين و سوءاستفاده از دينداري ديگران) حاضرند دست به هر کاري بزنند، حتي سوءاستفاده از زنان بيپناه و محتاج.
در اين ميان، زناني هم يافت ميشوند که تمام اعتقاد و انسانيتشان را به حراج ميگذارند و ميشوند معضلاتي که ديگر مشکلشان فقط مربوط به خودشان نيست، چرا که آنان انتقام تمام تحقيرها و فشارهايي را که تحمل کردهاند، بهطور بيمارگونه از افراد ديگر ميگيرند و يک دايرهي خطرناک از يک بيماري اجتماعي را تشکيل ميدهند.
از تمام موارد ياد شده هر چه جستوجو کردم، آمار دقيق و بهروزي نيافتم و همين موضوع ميتواند زنگ خطري باشد براي کساني که در اين زمينه مسئوليتي بهعهده دارند؛ چون به نظر من، وجود حتي يک انسان بيمار از نظر رواني، ميتواند به راحتي سلامت يک نسل را به خطر بيندازد. مگر نه اينکه معتقديم دستي که گهواره را تکان ميدهد، دنيا را تکان ميدهد...